عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
219
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
114 - دوشيزهاى از قبيله نخع و جوان زاهد ابو الحسين عبد الحق بن عبد الخالق براى ما با اسناد خود از رجاء بن عمر نخعى نقل كرد كه مىگفته است : در كوفه جوانى بسيار زيبا زندگى مىكرد كه از شدت عبادت و كوشش يكى از زاهدان بنام بود . او در همسايگى گروهى از قبيله نخع منزل كرد و چشم او به دوشيزهاى زيبا از ايشان افتاد و عاشق و شيفته او شد ، دختر هم شيفته او گرديد . پسر كسى را براى خواستگارى پيش پدر دختر فرستاد ، پدر دختر به او اطلاع داد كه دختر نامزد پسرعموى خويش است ، درد عشق بر آن دو دشوارتر شد . دختر كسى را پيش پسر فرستاد و گفت : خبر شدت عشق تو به من رسيده است گرفتارى من هم به عشق تو بسيار است ، اينك اگر مىخواهى من به ديدار تو آيم و اگر مىخواهى كار را براى پوشيده آمدن تو به خانه خود فراهم و آسان سازم . پسر به فرستاده گفت : هيچيك از اين دو پيشنهاد را نمىخواهم « إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ » « 5 » ، « من اگر خداى خود را نافرمانى كنم از عذاب روزى بزرگ بيم دارم » . چون فرستاده بازگشت و اين سخن را به دختر گفت ، دختر گفت : با اينهمه خوبىها او را زاهدى مىبينم كه از خداوند متعال مىترسد و به خدا سوگند در مورد بيم از خداوند هيچكس بر ديگرى شايستگى بيشترى ندارد و همه بندگان در آن مشتركاند . دختر پس از اين پيام خويشتن را از دنيا بيرون كشيد و علائق خود را پشت سر انداخت . گليم پوشيد و به عبادت پرداخت . با اينهمه از عشق آن جوان و اندوه او همچنان مىسوخت و آب مىشد و سرانجام هم با شوق او درگذشت . آن جوان بر سر گور دختر مىآمد ، او را در خواب ديد كه در بهترين منظر و مقام است ، به او گفت چگونهاى و چه بر سرت آمده است ، دختر اين شعر را براى او خواند : « اى محبوب من ! دوستى تو چه دوستى پسنديدهاى بود كه به سوى خير و احسان مىكشاند » . پسر گفت : با آنهمه سرانجامت چه شد ؟ گفت :
--> - معاصر يكديگر است ؛ خوانندگان گرامى توجه دارند كه فاصله مرگ عطار در نيشابور و ابن قدامه در دمشق فقط سه سال است . ( 5 ) . آيه 14 سوره انعام .